ساجد

شوخی‌های جنگی!

شنبه شب اول فروردین 1361، برخلاف‌ دوران‌ کودکی‌، حال‌ و حوصله‌ی‌ سال‌ تحویل‌ را نداشتم‌. رفتم‌ و گوشه‌ی‌ سنگر خوابیدم‌. یکی‌ از بچه‌ها کتری‌ بزرگی‌ را که ‌صبح‌، کلی‌ با زحمت و‌ با خاک‌ و گونی‌ شسته‌ بود تا بلکه‌ کمی‌ از سیاهی‌ آن‌ کم ‌شود، روی‌ "چراغ والور" ) نوعی چراغ خوراک پزی نفتی) گذاشت‌. بوی‌ تند نفت‌ آن‌ و شعله‌ی‌ زردش‌، حال‌ همه‌ را گرفته‌ بود، ولی‌ چه‌ می‌شد کرد؟!

در عالم‌ خواب‌، خود را داخل‌ سنگر دیدم؛ درست‌ در لحظه‌ی‌ تحویل‌ سال‌. خواب‌ بودم‌ یا بیدار، نمی‌دانم‌. فقط‌ یادم‌ هست که‌ یک‌باره‌ دیدم‌ کف‌ پایم ‌شعله‌ور شده‌ و می‌سوزد. سریع‌ از خواب‌ پریدم‌. غلام‌ بود؛ از بچه‌های‌ تبریز. سر شب‌ به‌م تذکر داده بود که‌ اگر موقع‌ تحویل‌ سال‌ بخوابم‌، ناجور‌ بیدارم‌ خواهد کرد، ولی‌ باور نمی‌کردم‌ این‌ جوری‌! فندک‌ نفتی‌ را زیر جورابم‌ گرفته‌ بود. در نتیجه‌ جورابی‌ را که‌ کلی‌ به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ بودم‌ که‌ تا آخر دوره‌ی سه‌ ماهه‌ی‌ مأموریت‌ با خود داشته‌ باشم‌، آتش‌ گرفت‌ و پای‌ بنده‌ هم‌ بعله‌!

بدتر از من،‌ بلایی‌ بود که‌ سر رضا آوردند. او دیگر جوراب‌ پایش‌ نبود. یک‌ تکه‌ خرج‌ اشتعالی‌ توپ‌ لای‌ انگشتان‌ پایش‌ گذاشتند و با یک‌ کبریت‌، کاری‌ کردند که‌ طفلکی‌ کم‌ مانده‌ بود با سرعت‌ 100 کیلومتر در ساعت‌ به‌جای‌ تانکر آب‌، برود طرف‌ عراقی‌ها.

با همه‌ی این‌ها، کسی‌ اخم‌ نکرد. همه‌ می‌خندیدند. از خنده‌ی‌ بچه‌ها خنده‌ام‌ گرفت‌. حق‌ داشتند. باید برمی‌خاستم‌ تا پس‌ از خواندن‌ دعای‌ تحویل‌ سال‌، چند آیه‌ قرآن‌ بخوانیم‌، سپس‌ روی ‌یکدیگر را ببوسیم‌ و رسیدن‌ سال‌ نو را تبریک‌ بگوییم‌. این‌ها که ‌سنّت‌ بدی‌ نبود.

یکی از شب‌ها، در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود. حدود 20 نفر به‌راحتی می‌توانستیم در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانیم. یکی از برادران جلو رفت و شروع کرد به خواندن نماز. بقیه هم به او اقتدا کردند. رکعت دوم را که خواند، نشست تا تشهد بگوید. در همین حین یکی از بچه‌های آذربایجانی - که آن لحظه نماز نمی‌خواند و فقط برای اذیت در صف اول پشت سر امام جماعت ایستاده بود - با سوزن و نخ انتهای پیراهن او را به پتوی کف سنگر دوخت و به همان حال، در جای خود نشست. بقیه که متوجه کار او شده بودند، به خود فشار ‌آوردند تا جلوی خنده‌شان را بگیرند. امام جماعت تشهد را که گفت، خواست برای خواندن رکعت سوم بلند شود که احساس کرد لباسش به جایی گیر کرده. بریده بریده گفت: بحول ... بحول ... بحول ... ا... ا...
نتوانست بلند شود. ناگهان صدای انفجار خنده در سنگر پیچید. همه به دنبال او که این کار را کرده بود، دویدند و از سنگر دررفتند.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳٩٠/٢/۸ - حمید داودآبادی


"از معراج برگشتگان" خاطرات "حمید داودآبادی" منتشر شد

"حمید داودآبادی" متولد 1344 تهران، در سنین نوجوانی (13 سالگی) از نزدیک شاهد صحنه‌های فراموش ناشدنی حضور ملت مسلمان ایران در تظاهرات و راهپیمایی‌های سال 1357 که به پیروزی انقلاب اسلامی منجر شد، بود.
یادآوری صحنه‌های حضور در جمع مردم همراه با خانواده و ایفای نقشی هر چند کوچک در پیروزی انقلاب اسلامی، برای حمید آن‏قدر شیرین بوده که با گذشت بیش از 30 سال از آن روزهای زیبای پیروزی، همچنان لحظه لحظه‌ی آن را به‌یاد دارد و ذکر می‌کند.

جنگ، ارمغان شوم دشمنان انقلاب اسلامی، همه‌ی آنانی را که در انقلاب اسلامی سهم داشتند، به میدان کشید. حمید نیز همچون دیگر نوجوانان همسن و سال خود، انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی (ره) را متعلق به خود دانست و برای دفاع از آرمان‏هایش در برابر حملات خارجی دشمنان، آماده‌ی حضور در جبهه شد. ناکامی‌های اعزام نوجوانان کم سن برای حضور در جنگ، گریبان حمید را هم گرفت ولی نتوانست مانع اعزامش شود.
داودآبادی سعی کرده است با ذکر خاطرات خود از حضور مستقیم در جبهه‌های جنگ، فضای دوستانه و معنوی حاکم بر جبهه‌ها را برای نوجوانان امروز و فردا به تصویر بکشد.

آن‏چه در کتاب "از معراج برگشتگان" بیش از هر چیز دیگر نمود دارد، نه صحنه‌های فجیع و شکننده‌ی جنگ و نبرد بی‌امان، که دوستی‌ها، رفاقت‏ها، معنویات و روابط اسلامی و انسانی افراد در اوج گیرودار جنگ با یکدیگر می‌باشد.

حمید داودآبادی با پایان جنگ در سال 1367 جذب سیستم اداری شد و سعی کرد به زندگی عادی خود ادامه دهد ولی خاطرات و آن‏چه در روزهای عشق و حماسه شاهدشان بود، باعث شد تا به تفکر بیفتد و جایگاه اصلی خویش را بجوید. تغییر 14 شغل دولتی طی 10 سال از 1367 تا 1377 به او فهماند که جای او نه در ادارات سیستماتیک، که در عرصه‌ی فرهنگی آن هم دفاع مقدس است.

نویسندگی در روزنامه‌های رسمی کشور، مسئولیت صفحه‌ی از معراج برگشتگان نشریه‌ی "فرهنگ آفرینش"، سردبیری مجله‌ی "15 خرداد"، سردبیری مجله‌ی "فکه"، انتشار 14 کتاب در زمینه‌های خاطرات، دفاع مقدس و لبنان، و امروز نیز مدیریت سایت جامع دفاع مقدس - ساجد (WWW.SAJED.IR) به عنوان بزرگ ترین سایت اینترنتی دفاع مقدس، ثمره‌ی تفکری است که جایگاه واقعی او را در این عرصه به وی نمایاند.

کتاب "یاد یاران" اولین کتاب خاطرات او بود که در 130 صفحه نوشته شده بود. این کتاب با استقبال مقام معظم رهبری روبه‌رو گشت که ایشان یک صفحه بر آن تقریظ نوشتند. انتشار "یاد ایام" در دو جلد و حدود 600 صفحه به کمک خاطرات داودآبادی آمد ولی سرانجام تلاشی 6 ساله که ثمره‌ی آن "از معراج برگشتگان" می‌باشد، باعث شد تا وی با مراجعه به یادداشت‏های زمان جنگ، آلبوم‏های عکس و ذکر خاطرات با دوستان، همه‌ی خاطرات خویش را بر صفحه‌ی کاغذ منقش سازد که اینک در دسترس شماست.

نویسنده در این کتاب سعی کرده تا خواننده را از دوران کودکی خود و سرگرمی‌های کودکانه تا صحنه‌های حماسی انقلاب اسلامی و روزهای سخت دوستی و جدایی در جنگ، همراه کند.
بدون شک نثر ساده‌ی کتاب، شوخ طبعی‌ها در بدترین شرایط جنگ، به سخره گرفتن مرگ و زندگی، و حتی بازی‌گوشی‌های کودکانه در وحشتناک‏ترین صحنه‌های خون و آتش، خواننده را به همزاد پنداری وامی‌دارد و تصاویر زیبایی از آن فضای معنوی ارائه می‌دهد.

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران" اولین نوشته‌ی حمید داودآبادی
"در این نوشته صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالباً نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه‌ی بسیجی تقریباً با همه‌ی جوانبش در اینجا منعکس است، و می‌شود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره‌ی گداخته‌ی جبهه به چه جوهرهای درخشنده‌ئی تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارد. سؤال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من ‌الحق الی الخلق حفظ کننده و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه‌ی ویژه‌‌ئی بخشیده، از بسیاری کتابهای جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412 (5/1/71) خواندم."

کتاب "از معراج برگشتگان" در 935 صفحه در قطع وزیری با قیمت 000/12 تومان، از سوی "موسسه فرهنگی عماد" در 2000 نسخه منتشر شده است.

جهت تهیه‌ی پستی این کتاب می‌توانید به پایگاه اینترنتی عماد WWW.EMAD.IR  مراجعه کنید و یا با شماره تلفن 85570 – 021 تماس بگیرید تا در اسرع وقت برای‌تان ارسال گردد.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ - حمید داودآبادی


جدیدترین اطلاعات درباره‏ی4 دیپلمات ربوده شده‏ی ایرانی در لبنان - 4

اسعد شفتری: گروگان‏ها در کرنتینا تیرباران شدند!
"اسعد شفتری" (معاون سابق کمیته‏ی امنیتی فالانژیست‏های لبنان در زمان گروگان‏گیری) در دیداری که اخیرا با "سیدرائد موسوی" (فرزند دیپلمات ربوده شده‏ی ایرانی "سیدمحسن موسوی") داشت، ادعاهای جدیدی پیرامون سرنوشت چهار گروگان ایرانی که 14 تیر 1361 در پست بازرسی "برباره" در شمال بیروت، توسط نیروهای فالانژیست (قوات اللبنانیه) ربوده شدند، مطرح کرد.
اسعد شفتری که پس از پایان جنگ‏های داخلی لبنان، از حزب مسیحی – مارونی قوات لبنانی کناره گرفت، این روزها برای توبه از جنایاتی که به‏دستور رهبران فالانژ از جمله "سمیر جعجع"، "ایلی حبیقه" و "بشیر جمیل" مرتکب شده، در گوشه‏ای خلوت به دعا و استغفار مشغول است!
سیدرائد موسوی به همراه "علی قصیر" خبرنگار لبنانی شبکه‏ی ‏تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران، در این دیدار - که به‏صورت مخفی فیلمبرداری شده چون شفتری از عاقبت اظهارات خویش مى‏ترسیده - موفق شده تا آخرین ادعاهای وی را ضبط کند.

اظهارات جدید اسعد شفتری:
اسعد شفتری: یک روز که من تعطیل بودم، یا مرخصی بودم یا عید یا یک همچین چیزی بود، از اتاق عملیات به من زنگ زدند و گفتند که از پاسگاه شمال (برباره) پیش "جونی عبدو" به ما گزارش دادند که چهار ایرانی را دستگیر کرده‏اند و آنها را به سازمان امنیت حزب فالانژ در "کرنتینا" فرستاده‏اند. موضوع برای من تمام شد؛ بر این اساس که چندان مهم نبود. بعد از ظهر یا شب – الان خوب یادم نیست – "بشیر جمیل" (رهبر فالانژیست‏های لبنان) به من زنگ زد و گفت که چهار ایرانی را در شمال بیروت گرفته‏اند و مى‏گویند که پیش شما در کرنتینا فرستادند. من به زندان کرنتینا زنگ زدم. جواب درست و حسابی به من ندادند. برو ببین در این دکان چه اتفاقی افتاده؟

علی قصیر: چرا به زندان گفت دکان؟
اسعد شفتری: همین جوری ... یعنی جای بى‏اهمیت.
من رفتم. وقتی رسیدم به زندان، دیدم که مسئول زندان‏های حزب هم که مثل من تعطیل بود، چند لحظه قبل از من رسیده. معلوم بود که به او هم زنگ زده‏اند و گفتند برو ببین در این دکان چه اتفاقی افتاده. او جلوی در ورودی منتظر من بود. وقتی من رسیدم، دیدم صورتش سفید شده و مى‏لرزد. به من گفت:
- بیا ... بیا ... برو داخل ...
وقتی رفتم داخل، دیدم او ویکی از بازجوها – که نمى‏توانم اسمش را ذکر کنم – و مسئول نگهبان‏های زندان، هر دو خیلی ترسیده‏اند.
گفتم: "بگویید چی شده؟"
گفتند: "مى‏خواهیم یک موضوع کثیفی را برایت بگوییم و ببینیم چه کار مى‏شود کرد؟"
گفتند: "یک گروه گشتی از پیش "جونی عبدو" آمد و اینها را به ما تحویل داد."
گفتم: "خب بعد چی شد؟"
گفتند: "ما آنها را نشانده بودیم و داشتیم کارهای اولیه مثل گشتن ماشین و گشتن مدارک را انجام مى‏دادیم و داشتیم بازجویى‏های اولیه را مى‏گرفتیم. حتی بازجویی را شروع نکرده بودیم. بعد که داشتیم جیب هاى‏شان را خالی مى‏کردیم، یکی از آنها سعی کرد مسلسل یکی از نگهبان‏ها را بگیرد."
شرمنده‏ام ولی باید حقیقت را بهش (سیدرائد موسوی) بگویم. درست است که حقیقت تلخ است، ولی بالاخره هر کسی حق دارد که بداند.

علی قصیر: بعد چی شد؟ تلاش کرد که مسلسل را بگیرد ...
اسعد شفتری: بله. اما آنها سلاح را از او گرفتند و چهار نفرشان را به رگبار بستند. نه یکی، بلکه هر چهار نفرشان را.

سیدرائد موسوی: چی گفت از جونی عبدو؟ گفت جونی عبدو مى‏خواست جنازه‏ها را تحویل بگیرد؟
علی قصیر: از شما مى‏پرسد که جونی عبدو از شما چی مى‏خواست؟
اسعد شفتری: مى‏خواست از سرنوشت‏شان مطلع شود. چون رئیس جمهور "الیاس سرکیس" از طریق وزارت خارجه مى‏خواست بداند که چی شده و ما هم جونی عبدو را از حقیقت مطلع کردیم. همه‏ی حقیقت را به او گفتیم.
حتی اسرائیلی ها بعد سه – چهار ماه از سرنوشت اینها پرسیدند و ما به آنها هم حقیقت را گفتیم.
حالا شما مى‏خواهید حرف های دیگران را باور کنید، شما آزادید. من آمدم این‏جا چکار کنم؟ آمدم این‏جا با او چکار کنم؟ آمدم که یک دروغ جدید بگویم؟ نه ... من دروغ نمى‏گویم. از مدت‏ها پیش تصمیم گرفتم که دروغ نگویم.

سیدرائد موسوی: "روبرت مارون حاتم" (کبرا) در این قضیه چه نقشی داشته؟
اسعد شفتری: هیچی. بعد از یک ساعت آمد، من هنوز آن‏جا بودم. آمد وسایل‏شان را گرفت و با مسئول زندان هم حرف زد و رفت و چیزی که در کتابش گفته غلط است.

علی قصیر: مگر در کتابش چی گفته؟
اسعد شفتری: یادم نمى‏آید. ولی هر چه در کتابش گفته باشد اشتباه است.

سیدرائد موسوی: کبرا مى‏گوید که جلیقه‏ی ضدگلوله تن اینها کردند و مى‏خواستند جلیقه را تست کنند و زدند آنها را کشتند.
اسعد شفتری: کبرا چی گفته؟

علی قصیر: گفته مى‏خواستند جلیقه‏ی ضدگلوله را تست کنند اما جلیقه خوب کار نکرده.
اسعد شفتری: نه نه نه ... در مورد اینها نگفته. آنها جلیقه را روی زندانیان تست مى‏کردند، اما نه اینها. من باور نمى‏کنم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٩/۱٠/٩ - حمید داودآبادی


جدیدترین اطلاعات درباره‏ی4 دیپلمات ربوده شده‏ی ایرانی در لبنان - 3

کبرا: 50 میلیون تومان مى‏گیرم نوار بازجویی گروگان‏ها را مى‏دهم
"علی قصیر" خبرنگار شبکه‏ی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران در لبنان، طی تماسی تلفنی، از "روبرت مارون حاتم" معروف به "کبرا" درخواست مصاحبه‏ی تصویری ماهواره‏ای پیرامون سرنوشت دیپلمات‏های ربوده شده ایرانی مى‏کند. مشروح مکالمات به این شرح است:

علی قصیر: آقای روبر حاتم؟
روبرت مارون حاتم: شما؟

علی قصیر: من علی قصیر هستم از شبکه‏ی "پرس.تی.وی"
روبرت مارون حاتم: خوشبختم.

علی قصیر: من که با تو صحبت مى‏کنم، کنار من رائد موسوی ایستاده. پسر کاردار ربوده شده‏ی سفارت ایران که در کتابت گفتی.
روبرت مارون حاتم: بله.

علی قصیر: او دارد یک فیلم مستند مى‏سازد و مى‏خواهد چند موضوع را از شما بپرسد. او دارد با برخی شخصیت‏ها ملاقات مى‏کند و در مورد سرنوشت پدرش از آنها مى‏پرسد. چون این یکی از موضوعاتی است که در کتابت در مورد آن صحبت کرده‏ای. آیا امکان دارد که یک مصاحبه از طریق ماهواره از فرانسه با شما انجام بدهیم تا در مورد آن‏چه در کتابت گفتی، صحبت کنی؟
روبرت مارون حاتم: اشکالی ندارد. ولی اول باید با وکیلم "ایلی حاتم" مشورت کنم و بعد به شما جواب مى‏دهم.

علی قصیر: الان نمى‏توانی جواب بدهی؟ یعنی سریع به ما خبر مى‏دهی؟
روبرت مارون حاتم: نه. اول باید به وکیلم زنگ بزنم، بعد به شما خبر مى‏دهم.

کبرا در کنار بشیر جمیل رهبر فالانژها


تماس دوم:
علی قصیر: استاد روبر، من علی قصیر هستم.
روبرت مارون حاتم: بفرمایید.

علی قصیر: با وکیلت صحبت کردم و او برایم موضوع را شرح داد و گفت که شما برای مصاحبه درباره‏ی سرنوشت گروگان‏های ایرانی آماده‏ای اما پول مى‏خواهی.
روبرت مارون حاتم: بله.

علی قصیر: مبلغ معینی در ذهنت هست که من به گروه پیشنهاد بدهم قبل از این‏که با ماهواره با شما مصاحبه کنیم؟
روبرت مارون حاتم: من نمى‏دانم. خودشان چقدر مى‏خواهند بدهند؟

علی قصیر: اینها هم نمى‏دانند. بودجه‏ی این فیلم خیلی کم است. ما هم شرایط سخت زندگی شما را مى‏دانیم. شما چقدر مى‏خواهید؟
روبرت مارون حاتم: من نمى‏دانم. شما خودتان یک چیزی بگویید.

علی قصیر: هزار دلار (یک میلیون تومان) کافی است؟
روبرت مارون حاتم: نه نه من نمى‏آیم.

علی قصیر: برایت سخت است؟
روبرت مارون حاتم: خبرنگار شبکه‏ی العربیه "جیزال الخوری" حاضر بود بیشتر هم بدهد اما من قبول نکردم.

علی قصیر: یعنی چقدر پیشنهاد کرد؟ پنج هزار دلار؟
روبرت مارون حاتم: نه او گفت 10 هزار دلار ولی من 50 هزار دلار خواستم.

علی قصیر: 50 هزار دلار (50 میلیون تومان) ازش خواستی؟
روبرت مارون حاتم: آره.

علی قصیر: آیا تو یک نوار ضبط شده اعترافات در مورد گروگان‏ها داری؟
روبرت مارون حاتم: بله. بله.

علی قصیر: یعنی تو نوار را هم به ما مى‏دهی؟
روبرت مارون حاتم: بله. اگر پول را بدهید، من این نوار را مى‏خواهم چه کنم؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٩/۱٠/٩ - حمید داودآبادی


جدیدترین اطلاعات درباره‏ی4 دیپلمات ربوده شده‏ی ایرانی در لبنان - 2

رئیس فالانژیست‏ها: گروگان‏ها بین برباره و کرنتینا سر به‏نیست شده‏اند!
چندی پیش، "علی قصیر" خبرنگار شبکه‏ی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران و "سیدرائد موسوی" در لبنان با "کریم بقرادونی" رئیس سابق "حزب کتائب" (فالانژیست‏ها) دیدار و گفت‏وگو داشتند.

کریم بقرادونی: من با کسی که اصلا حاضر نیست در این مورد صحبت بکند، ملاقات کردم. با اسعد شفتری. اصلا حاضر نیست صحبت کند. بهش گفتم:
- اسعد، اگر نمى‏خواهی حرف نزن، ولی به من بگو چه اتفاقی افتاد؟
همه‏ی جزئیات را به من گفت. اسعد گفت:
- اصلا اینها دست ما نرسیدند. اگر رسیده بودند یا نمى‏خواستند که اسامى‏شان ثبت شود، حداقل به من مى‏گفتند که ما 5 ایرانی یا اجنبی را وارد زندان کرده‏ایم. کسی در مورد اینها چیزی به من نگفت.

فرماندهان فالانژیست ها: کریم بقرادونی - ایلی حبیقه - سمیر جعجع

به نظر من، بعد از پاسگاه برباره و قبل از این‏که به شورای امنیتی در کرنتیتا برسند، یک اتفاقی افتاده است. ممکن است تلاش کرده‏اند که فرار بکنند یا ممکن است به‏دلیلی قوات لبنانی مى‏خواستند از آنها انتقام بگیرند. چون بدون شک آنها در پاسگاه برباره بازداشت شده‏اند و بدون شک از نظر من به شورای امنیت در کرنتینا نرسیده‏اند.

سیدرائد موسوی: یعنی هر اتفاقی افتاده، بین برباره و کرنتینا بوده؟ یعنی اینها به حبیقه و اسعد شفتری تحویل نشدند؟
کریم بقرادونی: به نظر من این اتفاق افتاده است.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٩/۱٠/٩ - حمید داودآبادی


جدیدترین اطلاعات درباره‏ی4 دیپلمات ربوده شده‏ی ایرانی در لبنان - 1

جونی عبدو: جنازه‏ی یکی از گروگان‏ها دست سوریه است
گفت‏وگوی ماهواره‏ای علی قصیر خبرنگار شبکه‏ی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران در لبنان و سیدرائد موسوی با "جونی عبدو" از مسئولین امنیتی نیروهای فالانژیست در زمان گروگان‏گیری:

جونی عبدو: بر اساس اطلاعاتی که من دارم؛ یعنی در اختیار داشتم، اتومبیل چهار دیپلمات ایرانی در پاسگاه برباره متوقف شده سپس به بخش امنیتی کمیته نظامی اطلاع داده مى‏شود و چهار ایرانی به همراه اتومبیل‏شان به شورای نظامی در کرنتینا فرستاده مى‏شوند و آن‏جا از اینها بازجویی مى‏شود و با تاسف باید بگویم که بر اساس اطلاعات دقیق من، چند افسر اطلاعاتی اسرائیلی از اسرائیل آمدند و از چهار دیپلمات ایرانی بازجویی کردند و اشتباهی که مرتکب شدند این بود که بازجویی از آنها با صورت باز انجام شد و متاسفانه به همین خاطر، بعد از بازجویی آنها را در همان محل کشتند.
بر اساس اطلاعات من، همچنین دستگاه امنیتی قوات لبنانی تلاش کرد تا جنازه‏ی یکی از دیپلمات‏ها را به همراه اتومبیل‏شان به طرابلس بفرستد. برای این‏که بگویند چهار دیپلمات ایرانی به پاسگاه برباره نرسیده‏اند و عملیات کشتن آنها در طرابلس اتفاق افتاده است. دستگاه اطلاعاتی سوریه، اتومبیل دیپلمات‏ها را در شهر طرابلس در شمال لبنان پیدا کرد ولی موضوع جسد یکی از دیپلمات‏ها را که داخل آن بود اعلام نکرد.

سیدرائد موسوی: وقتی اسرائیلى‏ها آمدند، دیپلمات‏ها هنوز زنده بودند؟
جونی عبدو: بله.

علی قصیر: و اسرائیلى‏ها از آنها بازجویی کردند؟
جونی عبدو: بله.

علی قصیر: اما اسرائیلى‏ها طی این سال‏ها گفتند که ما اصلا مطلع نشدیم که آنها را گرفتند و ما اصلا آنها را ندیدیم.
جونی عبدو: دروغ مى‏گویند.

سیدرائد موسوی: چرا اسرائیلى‏ها آنها را با خودشان نبردند؟ چون آنها برای اسرائیل خیلی با ارزش بودند.
جونی عبدو: من از جانب خودم مطمئنم که آنها را نبردند. چون به شما گفتم که یکی از جسدها را با اتومبیل سفارت به طرابلس فرستادند و اگر مى‏خواستند آنها را ببرند، چرا باید سه تا را ببرند و یکی از آنها را بکشند؟ من نمى‏دانم.

علی قصیر: یعنی جسد نفر چهارم در طرابلس گم شده؟
جونی عبدو: بله.

علی قصیر: در زمانی که سوریه‏اى‏ها در آن‏جا حضور داشتند؟
جونی عبدو: بله.

علی قصیر: پس سوریه‏اى‏ها باید در این مورد اطلاعات داشته باشند؟
جونی عبدو: این اطلاعاتی که من به شما گفتم، به سوریه‏اى‏ها منتقل شده است.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٩/۱٠/٩ - حمید داودآبادی


آسمان و ریسمان به هم بافتن پرشین بلاگ!

فیلتر شدن خاطرات جبهه در پرشین بلاگ 
چهارشنبه گذشته متوجه شدم سایت پرشین بلاگ، سر خود، وبلاگ خاطرات جبهه را فیلتر کرده است.
وقتی صفحه خاطرات جبهه در پرشین بلاگ را باز کنید، با این پیغام مواجه می شوید:

"دسترسی به وبلاگ مورد نظر طبق دستور مقامات قضایی یا عدم رعایت قوانین سایت امکان پذیر نیست."

از همان اول به مسئولین پرشین بلاگ اعلام کردم و علت قیلتر شدن را جویا شدم که تا امروز هیچ خبری نشده. و مثل همیشه از رو در رو شدن با مخاطب گریزانند و نه شماره تلفنی و نه پاسخی به ایمیلها!
با برخی مسئولین فیلترینگ سایتها در وزارت ارشاد تماس گرفتم که آنها کاملا اظهار بی اطلاعی کردند.

مهم تر اینکه حتی دسترسی خود من به مدیریت وبلاگ را بسته و کل وبلاگ را حذف کرده اند.
پنداری به ناموس حضرات صاحب سایت از جمله مدیر زندانی سبز آن، اسائه ادب فرموده ایم که این قدر عصبانی شده اند.

القصه این که آقایون سبزی که مثلا علیه دیکتاتوری شعار می دادند، خاطرات جبهه و یاد شهدا به ذائقه شان خوش نیامده و برای انتقام گیری از پاسخ دندان شکن 9 دی 1388 به فتنه گران، وبلاگ بنده را فیلتر کردند.

جالب تر اینکه محتوای وبلاگ خاطرات جبهه در پرشین بلاگ درست محتوای همین وبلاگ در بلاگفا است.

ما که انشاالله یک سایت برای خودمان راه می اندازیم، بگذار اینها هم با بستن وبلاگ های ارزشی، احساس پیروزی کنند و بر فتنه سال گذشته شان رقاصی و پایکوبی کنند!
آرزو بر عقده ای ها عیب نیست!

انشاالله کاملا از بت کده سبز لجنی پرشین بلاگ نقل مکان خواهم کرد و همه وبلاگ هایم را در علفزار سبز می بندم.
نشانی خاطرات جبهه در بلاگفا:

www.davodabadi.blogfa.com


این هم اولین پاسخ آقای مهدی بوترابی رئیس کل پرشین بلاگ:
"سلام / بدون اطلاع نوشتن و گفتن صحیح نیست / به ویژه این همه / دوباره با وزارت ارشاد تماس بگیرد شاید این بار کاملا اظهار بی اطلاعی نکنند / موفق باشید"
mehdiboutorabi@gmail.com
مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
شنبه 4 دی 1389

مجددا با وزارت ارشاد تماس گرفتم که جواب همچنان همان بود!
و این هم نامه من به جناب بوترابی:

بنام خدا با سلام و خسته نباشید جناب آقای بوترابی، بجای این حرفها لطف کنید و اگر دستور قضایی برای حذف وبلاگ و مدیریت بنده دارید آن را به اطلاع خودم برسانید چون مجددا که با دوستان وزارت ارشاد تماس گرفتم آنها هم گفتند اگر ارشاد فیلتر کند صفحه فیلترینگ بالا می آید نه اینکه حتی مدیریت را ببندند.
اگر شخصی فیلتر نکرده اید که به شما بگویم دستور قضایی را ارائه کنید.
شنبه 4 دی 1389


و پاسخ جدید آقای رئیس:

"وبلاگ شما به دستور کمیته تعیین مصادیق جرایم اینترنتی مسدود شد و به همان دستور باز شد"
mehdiboutorabi@gmail.com
مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
یکشنبه 5 دی 1389


آخرش آقای بوترابی حاضر نشد جواب بدهد که:
- وبلاگ خاطرات جبهه به دستور مستقیم چه کسی فیلتر شد؟
- آیا در فیلتر کردن همه وبلاگ های مشکل دار، مدیریت آن هم حذف می شود؟
- اصلا مطلبی که باعث فیلتر شده کدام است؟
- کدام مطلب خاطر ظریف مدیر همیشه سبز پرشین بلاگ را آزرده ساخته است که این گونه برآشفته شده؟
- شما که الحمدلله خودتان سابقه زندان در جمهوری اسلامی فراوان دارید و جان به قربان سبزک های کروبی و موسوی هستید، آیا نباید مجرم را نسبت به جرمش "تفهیم اتهام" کرد؟
- واقعا باورتان شده به عنوان مدیر سایت پرشین بلاگ، حق داری هر وبلاگی را ببندی و بگذاری به نام "دستور قضایی"؟
- نباید حداقل شماره نامه دستور قضایی را به بنده به عنوان مجرم، بدهید؟
- " کمیته تعیین مصادیق جرایم اینترنتی" مورد نظر شما کیست و چرا صاحب وبلاگ نباید از جرم خود مطلع شود؟
- چه تحولی در وبلاگی که آخرین پست آن متعلق به حدود یک ماه پیش و آن هم فقط خاطرات جبهه بوده، ایجاد شده که باعث رفع مسدودیت وبلاگ گردیده؟ و مثلا متن مورد نظر جنابعالی دیگر مصداق جرم محسوب نمی شود؟
- واقعا چه هدفی جز بدبین کردن همگان نسبت به فیلترینگ سایت های مبتذل در این حرکت مشکوک وجود داشت؟ که القا کنید فیلترینگ شامل همه می شود و نه فقط سایت های فاسد ضد انقلاب؟

و هزار سوال دیگر که همان بهتر می دانم در توهم مثلا سبز خود بخسبید که همچون رهبرتان شیخ ساده لوح! خیلی به خواب نیاز دارید!
و همچنان، جرات و شجاعتی در شما نمی بینم که به سوالات بنده پاسخ بدهید!

راستی در جبهه هم همین گونه بودید؟
واویلا!!!
یک بار دیگر خاطرات دهه 60 خود را مرور کنید، بد نیست! آن هم به طور مستقل و بی طرفانه، نه حزبی!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٩/۱٠/٦ - حمید داودآبادی


فیلتر شدن خاطرات جبهه در پرشین بلاگ

چهارشنبه گذشته متوجه شدم سایت پرشین بلاگ، سر خود، وبلاگ خاطرات جبهه را فیلتر کرده است.
وقتی صفحه خاطرات جبهه در پرشین بلاگ را باز کنید، با این پیغام مواجه می شوید:


"دسترسی به وبلاگ مورد نظر طبق دستور مقامات قضایی یا عدم رعایت قوانین سایت امکان پذیر نیست."

 

از همان اول به مسئولین پرشین بلاگ اعلام کردم و علت قیلتر شدن را جویا شدم که تا امروز هیچ خبری نشده. و مثل همیشه از رو در رو شدن با مخاطب گریزانند و نه شماره تلفنی و نه پاسخی به ایمیلها!
با برخی مسئولین فیلترینگ سایتها در وزارت ارشاد تماس گرفتم که آنها کاملا اظهار بی اطلاعی کردند.

مهم تر اینکه حتی دسترسی خود من به مدیریت وبلاگ را بسته و کل وبلاگ را حذف کرده اند.
پنداری به ناموس حضرات صاحب سایت از جمله مدیر زندانی سبز آن، اسائه ادب فرموده ایم که این قدر عصبانی شده اند.

القصه این که آقایون سبزی که مثلا علیه دیکتاتوری شعار می دادند، خاطرات جبهه و یاد شهدا به ذائقه شان خوش نیامده و برای انتقام گیری از پاسخ دندان شکن 9 دی 1388 به فتنه گران، وبلاگ بنده را فیلتر کردند.

جالب تر اینکه محتوای وبلاگ خاطرات جبهه در پرشین بلاگ درست محتوای همین وبلاگ در بلاگفا است.

ما که انشاالله یک سایت برای خودمان راه می اندازیم، بگذار اینها هم با بستن وبلاگ های ارزشی، احساس پیروزی کنند و بر فتنه سال گذشته شان رقاصی و پایکوبی کنند!
آرزو بر عقده ای ها عیب نیست!

انشاالله کاملا از بت کده سبز لجنی پرشین بلاگ نقل مکان خواهم کرد و همه وبلاگ هایم را در علفزار سبز می بندم.
نشانی خاطرات جبهه در بلاگفا:

 

www.davodabadi.blogfa.com

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٩/۱٠/٤ - حمید داودآبادی


ناگفته هایی از طولانی ترین گروگان گیری تاریخ

به گزارش خبرگزاری فارس، حمید داودآبادی همه به با عنوان ، نویسنده دفاع مقدس می شناسند و نه یک محقق و یا کارشناس سیاسی و حقوق بین الملل .اما حضور حاج احمد متوسلیان در یکی از مطول ترین پرونده های سیاست خارجی جمهوری اسلامی باعث شد که او آستین بالا بزند و به عشق فرمانده مفقود شده لشکر27 محمدرسول الله به تحقیقات قابل توجهی درباره سرنوشت 4 دیپلمات ربوده شده ایران در لبنان بپردازد که نتیجه این تحقیقات شد کتاب « کمین 4 جولای» . امروز این کتاب معتبرترین و کامل ترین کتاب درباره مسیر پرونده حاج احمد متوسلیان و همراهانش به شمار می رود. به بهانه بیست و هشتمین سالگرد اسارت حاج احمد متوسلیان ، تقی رستگار مقدم ، کاظم اخوان و سید محسن موسوی ، گپی طولانی داشتیم با حمید داودآبادی که مطالعه آن را به همه علاقمندان حاج احمد متوسلیان توصیه می کنیم.

متن کامل گفت وگو را این جا بخوانید

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٩/٤/۱۳ - حمید داودآبادی


چاپ دو کتاب جدید از "حمید داودآبادی"

چاپ جدید کتاب "تفحص"
چاپ جدید کتاب "تفحص" نوشته "حمید داودآبادی" با شکل و شمایل جدید، روانه بازار شد.

tafahos

این کتاب، در برگیرنده خاطرات و ناگفته های عملیات تفحص و کشف شهداست که برای نوبت دوم، در 126 صفحه متن و 32 عکس رنگی با کیفیت از تفحص، به کوشش "علی اکبری" از سوی "نشر یازهرا (س)" در شمارگان 5000 نسخه و با قیمت 2800 تومان به همراه یک حلقه لوح فشرده شامل فیلم و عکس های تفحص، منتشر شده است.

مرکز پخش: تهران – میدان انقلاب اسلامی – خیابان کارگر جنوبی – خیابان شهدای ژاندارمری – پاساژ ناشران کوثر – نشر یازهرا (س) تلفن: 66962116  -  66465375


ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"
ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" روزشمار گروگانگیری چهار دیپلمات ایرانی در لبنان، از سوی "بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس" منتشر شد.

kamin

نسخه فارسی "کمین جولای 82" نوشته "حمید داودآبادی" که به چگونگی اسارت چهار دیپلمات ایرانی در لبنان "احمد متوسلیان"، "سیدمحسن موسوی"، کاظم اخوان" و "تقی رستگار" می پردازد، پیش از این از سوی "فرهنگ سرای پایداری" منتشر شده بود.
نسخه انگلیسی این کتاب، با عنوان "Ambush of July 1982 " در تیراژ 3000 نسخه، در 291 صفحه و با قیمت 000/30 ریال، روانه بازار شده است.

مرکز پخش: خیابان انقلاب اسلامی – روبه روی در اصلی دانشگاه تهران – جنب انتشارات خوارزمی – کتاب فروشی صریر  تلفن: 66954108

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٩/٢/٢۸ - حمید داودآبادی